۱۳۹۲/۰۲/۳۰ 0 نظر

قطارنوشت

نشسته‌ام در قطار سریع‌السیر و دارم می‌روم که آخرین هفته کلاسهای این ترم را هم تشکیل بدهم و بروم دنبال زندگی‌ام. این چند وقت خیلی به من فشار آمد. الکی که نیست یک ماه تاریخ امتحانها را آورده‌اند جلوتر. من هم مجبور شدم سه چهار هفته اخیر را یکسره جبرانی بگذارم. تعارف که نداریم دانشجو خسته می‌شود و خوابش می‌گیرد. خودم بیشتر از آنها خسته می‌شوم و خوابم می‌گیرد اما حداقلش آنها می‌توانند چرت بزنند. اما من نمی‌توانم.
به نظرم حتی با این وجود که انتخاب من به عنوان رییس جمهور اصلح با اینکه خیلی خیلی مهم است اما آن قدر مهم نیست که به خاطرش دچار خستگی و خواب‌آلودگی بشوم.
دیشب داشتم خواب می‌دیدم که برای اجلاس سالانه سازمان ملل رفته‌ام آمریکا. نشسته‌ام روبروی کریستین امانپور و او از من سوال می‌پرسد و من در کمال آرامش و خونسردی جواب می‌دهم و اصلًا عکس هیچکسی را از جیبم در نمی‌آورم و سوال را با سوال جواب نمی‌دهم و وقتی توی دانشگاه کلمبیا در مورد همجنسگراها پرسیدند می‌گویم بله ما در ایران همجنسگرا هم داریم. اصلا ایرانی است و قزوینی‌اش. ایرانی است و شهرضایی‌اش.
خوابم می‌آید. خیلی خوابم می‌آید. احساس می‌کنم سالهاست که نخوابیده‌ام. دچار یک حالتی شده‌ام که خوابم می‌آید ولی نمی‌توانم بخوابم. مثل هواپیمایی که تمام باند را می‌رود ولی لحظه‌ای که می‌خواهد از زمین بلند شود چرخهایش باز نمی‌شود.
داشتم فکر می‌کردم که فرق قطار پردیس با اتوبوسهای بین شهری چیست؟ اولش به این نکته فکر کردم که توی قطار پردیس فیلمهایی نشان می‌دهند که محمدرضا فروتن بازی کرده است ولی فیلمهای اتوبوسی از سطح حسام نواب صفوی بالاتر نمی‌روند.
*****
امروز دوشنبه است. چیزی نمانده به روز پدر. داشتم کیفم را زیر و رو می‌کردم که به تکه کاغذی برخورد کردم که توی قطار نوشته بودمش. تایپش کردم و به روز پدر فکر کردم. صبح با م صحبت می‌کردیم که به پدرهایمان چه کادویی بدهیم. یاد پارسال افتادم. روز پدر سال 1391 هیچ‌وقت از یادم نمی‌رود. هیچ‌وقت.
۱۳۹۲/۰۲/۲۲ 0 نظر

اگر آن کلمه اسم من باشد ...

طبق معمول هر روز، صبح زود بیدار شدم و شال و کلاه کردم که بروم سر کار. اتوبان نسبت به روزهای قبل کمی خلوت تر بود. به بزرگراه فضل‌الله که رسیدم یک فکری افتاد توی سرم. مشغول کلنجار رفتن با فکر خودم بودم که نفهمیدم چطور شد قبل از پل ستارخان فرمان را کج کردم به سمت راست و پیچیدم داخل خیابان ستارخان. انگار که در برابر یک کار انجام شده قرار گرفته بودم. یک تکلیف شرعی و ملی روی دوشم داشت سنگینی می‌کرد و کمرم از سنگینی این تکلیف درد گرفته بود. تا میدان توحید رفتم و چمران را به سمت بالا پیچیدم. هدفم جایی نبود جز میدان فاطمی. وزارت کشور.
تصمیم گرفته بودم توی انتخاب ریاست جمهوری شرکت کنم و این کشتی به گل‌نشسته را به سرمنزل مقصود هدایت کنم. به ساعت نگاه کردم. تقریبا هشت صبح بود. با خودم گفتم احتمالاً نفر اولی هستم که خود را نامزد می‌کنم. وقتی رسیدم فهمیدم آقای واعظ‌زاده زودتر از من ثبت نام کرده. طرف از هولش شب را جلوی وزارت کشور خوابیده احتمالاً. مثل کسانی که می‌روند جلوی استادیوم آزادی می‌خوابند تا بازی استقلال پرسپولیس را ببینند. فکر کرده الان است که ریاست‌جمهوری را دو دستی تقدیمش کنند. احتمالاً فکر رقبای گردن‌کلفتی مثل هاشمی، خاتمی، مشایی، قالیباف و من را نکرده بود. به هر حال ماشین را یک گوشه‌ای پارک کردم و رفتم به سمت وزارت کشور. دم در چند نفر از این حراستی‌ها ایستاده بودند. من را که دیدند گفتند: «شما؟» . بادی انداختم در غبغبم و گفتم: «آمده‌ام کاندید ریاست جمهوری شوم». یکیشان لبخندی زد و آن یکی گفت بفرمایید سمت چپ. لبخندش خیلی زیرپوستی بود و به سختی می‌شد متوجهش شد. ولی من متوجهش شدم. اصلاً از ویژگیهای یک رئیس‌جمهور دقت نظر و تیزبینی‌اش است. در هر حال لبخندش توهین‌آمیز بود. با خودم گفتم: «بعد از انتخابم تکلیف این نگهبان را روشن می‌کنم. اصلاً می‌دهم یارانه‌اش را قطع کنند تا حساب کار دستش بیاید». وقتی داشتم فرم ثبت نام را پر می‌کردم، انتظار داشتم چند نفر دور و برم را بگیرند و از من سوالاتی بپرسند ولی کسی نبود. البته بعداً دو سه خبرنگار آمدند و سوالاتی پرسیدند. انگار دنبال نکته‌های طنز بودند و می‌خواستند فضای رسانه‌ای کشور را با استهزاء رئیس‌جمهور بعدی آلوده کنند ولی من مقصود پلید آنها را خواندم و جوابهایی دادم که هیچ‌رقمه نشود از آنها برداشت سوء کرد. یکی‌شان از من پرسید: «شعار انتخاباتی شما چیست؟» جواب دادم: «واقعاً من از شما سوال می‌کنم شعار انتخاباتی من چیست؟» طرف هاج و واج به من نگاه می‌کرد. فهمید اسکلش کرده‌ام. راهش را کشید و رفت. یک دفعه یک همهمه‌ای از آن سمت آمد. گفتند حسن‌روحانی آمده ثبت‌نام کند. همه خبرنگارها دویدند آن سمت. با اینکه من خبرنگار نبودم ولی من هم دویدم. راستش تا به حال یک رئیس تیم مذاکرده‌کننده انرژی هسته‌ای را از نزدیک ندیده بودم. وقتی دیدمش فهمیدم با ندیدنش چیز خاصی را از دست نداده بودم.
امروز که یکشنبه است و 24 ساعت از اتمام مهلت ثبت‌نام می‌گذرد و با توجه به ثبت‌نام چهره‌های مختلف رقابت اصلی را بین چهار نفر می‌بینم. قالیباف، مشایی، هاشمی و خودم. اگر تقلب نشود امکان اینکه از بین من و هاشمی یکی رئیس‌جمهور بشود زیاد است ولی اگر تقلب بشود باید دید تا چه حد امکان دارد برای مشایی رای‌سازی کنند. آیا آن قدر می‌شود که رای‌های من شکسته شود یا نه. باید تا 24 خرداد صبر کرد و دید.
۱۳۹۲/۰۱/۱۷ 0 نظر

تعطیلات نوروز را چگونه گذرانده‌ایم؟

اگر کلاس دوم راهنمایی بودم الان حتماً معلم انشایمان گفته بود بنشینید و مثل بچه آدم یک انشا بنویسید با موضوع تعطیلات نوروز را چطور گذرانده‌اید؟ 
همیشه در دوران مدرسه انشاء که می‌خواستم بنویسم سعی می‌کردم ساده بنویسم و مستقیم بروم سر اصل مطلب. ولی توی بدن معلم‌های انشاء یک ژنی هست که علاقه شدیدی به عشوه شتری دارند. مثلاً با اینکه می‌گویند کلیشه‌ای ننویسید ولی عاشق این هستند که دانش‌آموز بنویسد: «قلم در دست می‌گیرم و ...». به هر حال باری اگر از احوالات تعطیلات اینجانب خواسته باشید، ملالی نیست جز کم بودنش. 
28 اسفند آخرین روز کاری سال 91 آن قدر کار سرم ریخته بود که ظهرش فرار کردم. اغراق نمی‌کنم، اقرار می‌کنم که فرار کردم. از محل کار زدم بیرون و ماشین را بردم یک عدد سنسور اکسیژن به مبلغ 140 هزار تومان ابتیاع کردم و دادم آقا یدالله برادر آقا ماشاءالله نصبش کرد. از اینکه شبکه شتاب قطع بود و مثل ابله‌ها مانده بودم توی خیابان و اگر خانم م اینترنتی پول نمی‌ریخت به حساب فروشنده شاید هنوز هم همانجا بودم، نمی‌گویم. 
شبش هم به دعوت رییس خانم م رفته بودیم برج میلاد. از آن بالا همه چیز در حد نقطه دیده می‌شود. خیابان ها در حد نیم‌خط و بزرگراه‌ها هم در حد پاره‌خط. آن بالا، بالای هفت هشت بار جک قدیمی و نخ‌نمای «عجب کارگری بوده آجر انداخته تا اینجا» را شنیدم و کظم غیظ کردم و دم نزدم. 

***

سال 1392 را چطور شروع کردم؟ با گم کردن گوشی موبایلم. 
تحویل سال 92 با تحویل سال 91 دو سه فرق اساسی داشت. 91 مامان بود 92 نبود. 91 م بود ولی 92 م رسماً بود. 91 بعد از تحویل سال رفتیم دنبال اینترنت‌بازی ولی 92 رفتیم دید و بازدید. 91 سال تولید ملی بود 92 سال حماسه سیاسی و اقتصادی. اولین حماسه اقتصادی‌ام را در سال 92 با انداختن گوشی موبایلم در جوی آب جلوی خانه پدر م آغاز کردم. یکی دو ساعت بعد از تحویل سال. گوشی و دو خط داخلش سوخت. باز هم گوشی داشتم ولی خط نداشتم. تا بعد از چند روز اول تعطیلات هم که دفاتر امور مشترکین باز نمی‌کردند. در نتیجه از داخل کشو سیمکارت زردرنگ ایرانسلی که مامانم استفاده می‌کردم را موقتاً برداشتم. وقتی دو سه روز بعدش زنگ زدم به خواهرم دیدم بغض کرده. عکس مامان را روی گوشی‌اش دیده بود. 
روز دوم به همراه م و خانواده و خاله و دایی و ... اش راه افتادیم به سمت اصفهان. عروسی خواهرش بود. سه چهار روزی آنجا بودیم. راستی بعد از مدتها به میزان معتنابهی قر کمرم را خالی کردم و در بدو ورود به فامیل خانم م عنوان رقاص (!) را به صورت غیررسمی به خودم اختصاص دادم. 
پس از بازگشت از اصفهان در مراسم عبادی سیاسی سمنوپزون حضور بهم رسانده و در روزها و شبهای بعدی به دید و بازدید مشغول بودم. شایان ذکر است که 6 عدد پیراهن مردانه، یک عدد کیف چرمی، یک عدد ساعت و مقادیری وجه نقد به صورت تراول حاصل این دید و بازدیدهای نوروزی بود. تعطیلات نوروز با سفر به زنجان و بازگشت در عصر سیزده به در خاتمه یافت. 
۱۳۹۱/۱۲/۲۸ 0 نظر

صدری

وقتی تصمیم گرفتم این مطلب را بنویسم دقیقاً یاد مطالب آخر پارسال و دو سال قبل افتادم. گوشه چشم چپم یک برق عجیبی درخشید. یک برقی که من را شدیداً یاد روباه مکار در سریال پینوکیو می‌انداخت. یک برقِ شیطنت‌بارِ ناجوانمردانه. می‌خواستم مثل پارسال و پیرارسال بیایم اینجا و بنویسم «دیگر چیزی نمانده امسال هم پایش را از زندگی من بکشد بیرون» و از این ناله‌های لایک‌جمع‌کن. 
اما دیدم خدایی‌اش خیلی نامردی است که امسال هم بیایم از این مطالب بنویسم. به این می‌گویند اخلاق وبلاگ‌نویسی. لازم نیست اگر وضعیت شما خوب است هی ناله کنید و بر عکس. 
به هر حال سال 1391 برای من جمع اضداد بود. بهترین سال و بدترین سال زندگی‌ام بود به طور توامان. یک اتفاق خیلی خوب داشت و دو اتفاق خیلی بد. از قدیم می‌گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست. سال 1391 از بهارش مزخرف بود. از همان عیدش. اما با جمع شرایط مختلف این مزخرفیت به اوج خودش رسید. طوری که در میانه خرداد از حالت مزخرف به حالت اولترامزخرف رسید و بدترین اتفاق امسال و پارسال و پیرارسال و همه سالهای عمرم را به وجود آورد. 
بعد از آن دیگر لمس مطلق بودم و کاملاً یک موجود ایزوله شده‌ای که با دیگران زندگی می‌کرد بودم. ولی به قول علی کریمی «خدا بغلم کرد». حتی شاید بشود گفت «یک ماچ گنده» هم از لپم کرد و باعث شد به قول عادل فردوسی‌پور «برگردم به بازی». بازی زندگی را می‌گویم. معذرت می‌خواهم. خودم خبر دارم گاهی خیلی مهوع و حال‌به‌هم‌زن می‌شوم و جمله‌هایی می‌نویسم در حد وبلاگهای بلاگفایی ِ «وبلاگ خوبی داری به وبلاگ من هم سر بزن. زود بیا. منتظرتم گلم» نمونه‌اش هم همین عبارت «بازی زندگی» و اینها بود. بگذریم.
اتفاقی که در خرداد برایم افتاد این قدر سنگین بود که اتفاقی که در بهمن افتاد هم نمی‌تواند تلخی‌اش را از بین ببرد ولی جا دارد از همین تریبون تشکر کنم از خانم م که در تمام مراحل کنارم بود و اجازه نداد سختی بی‌مادری آزارم بدهد. البته آزارم که داد. منظورم این است که خیلی آزارم بدهد. البته خیلی آزارم داد ولی منظورم این است که خیلی خیلی آزارم بدهد. البته خیلی خیلی .... الان هم برقی توی چشم چپم این اطراف را روشن کرده. داشتم سعی می‌کردم خیلی خیلی آزارتان بدهم. 
در سال 91 دوستانی پیدا کردم بهتر از آب روان. تعدادی از آنها از قبل از سال 91 هم افتخار دوستی با من را داشتند ! ولی در سال ۹۱ افتخارشان چند برابر شد. و همیشه به خاطر همه محبتهاشان ممنون و قدردانشان هستم. 
به مناسبت حلول سال نو، من هم به نوبه خودم می‌خواهم نام‌گذاری خاص خودم را داشته باشم و برای سال 92 یک اسم انتخاب کنم: «صدری». دلیلش را هم بعداً توضیح می‌دهم. به هرحال «یا مقلب القلوب و الفلان ...» 
۱۳۹۱/۱۲/۱۳ 4 نظر

دل‌نوشت

ساعت دقیقاً 6 عصر را نشان می‌داد که دلم گرفت. دلم خواست بی‌هیچ حرفی و حدیثی برای خودم گریه کنم. چهار قطره اشک بریزم. مدیونید اگر فکر کنید به خاطر سردرد یا خستگی بوده. مدیونید فکر کنید به خاطر قطره‌هایی بوده که توی چشمهایم ریخته بودند تا مردمک چشمم گشاد شود و راحت‌تر معاینه‌ام کنند. مردمک گشادشده همانا و آمدن توی آفتاب و هجوم نور خورشید به داخل چشم من هم همانا. اما این هم دلیل گرفتن دلم نبود. دقیقاً ساعت ۶ عصر دلم برای مادرم تنگ شد. حتی وقتی که اوضاع کاملاً بر وفق مراد است هم امکانش هست دلتان بگیرد و هوس ریختن اشکی بکنید. 

****
هنوز چند کیلومتری از 45 متری گلشهر دور نشده بودیم. سر خانم م روی شانه من بود. با دست چپش بازوی چپ من را گرفته بود و سعی داشت کمی بخوابد. نگاهم روی دست چپش افتاد. انگشتهایش را که از سمت راست شمردم روی شماره چهار مکث کردم. توی انگشتش یک حلقه ازدواج بود. مشابهش هم در همان انگشت از دست چپ من بود. اگر چه به یک سفر کاری می‌رفتیم ولی در هر حال اولین مسافرت مشترک من و خانم م بود، وقتی که با هم زن و شوهر بودیم.

****
چشمهایم که سوخت و سرم که درد کرد اشک بیرون ریخت. اولش فکر کردم به دلیل قطره‌هایی بوده که صبح توی چشمهایم ریخته بودند. اما دلم تنگ شده بود برای مادرم. گریه‌ام دقیقاً به دلیل نبودن مادرم بود. نبود که ببیند پسرش سر و سامان گرفته. با یک دختر خوب و مهربان ازدواج کرده. یک ماشین جدید خریده و دو سه تا از آرزوهای دیگر مادرش را هم دارد عملیاتی می‌کند(!).

****
هر روز که می‌گذرد رفتن مادرم عادی‌تر و سخت‌تر می‌شود. دردش بیشتر و عادی‌تر می‌شود. دارد می‌شود لمس مطلق. انگار اگر این درد نباشد زندگی چیزی کم داشته باشد. برای این مشکل راه‌حل مشخصی ندارم. در اکثر موارد نگاهم را می‌دوزم به دوردستها و می‌روم توی فکر. یاد گذشته نه چندان دور می‌افتم. یاد دو لحظه که می‌افتم فرقی ندارد کجا و در چه حال باشم. زار زار گریه می‌کنم. یکی لحظه‌ای که مادرم توی بغلم جان داد و لحظه‌ای که توی غسالخانه با معصومیت خاصی خوابیده بود و چه می‌دانم شاید وقتی لبهایش را بوسیدم یک گوشه ایستاده بود و داشت به من نگاه می‌کرد. 

****
به قول سهراب : 
« دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند
و فکر می کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد »
                       
۱۳۹۱/۱۱/۰۳ 2 نظر

تاکسی شکلاتی

ساعت چیزی به نه صبح نمانده بود. برای اولین بار در ماه اخیر داشتم دیر می‌رفتم سر کار. میدان ونک از تاکسی پیاده شدم و رفتم آن طرف تا سوار یک تاکسی دیگر بشوم. یک مسیر کوتاهی را باید می‌رفتم که در روزهای عادی با اتوبوس می‌روم. توی میدان یک پراید سبز رنگ جلوی پای من و یک دختر چادری دیگر ترمز کرد. مسیرمان را گفتیم و گفت بیایید بالا. دو نفر دیگر هم نشستند. نفرات که تکمیل شد راننده یکی از این قوطیهایی که داخلش بسته‌های صدتایی سی‌دی و دی‌ودی‌دی می‌گذارند تعارفمان کرد. داخلش از این شکلاتهای ارزان‌قیمت بود. نفری یک شکلات برداشتیم. اینجا بود که سخنرانی راننده شروع شد: «خانمها و آقایان محترم سلام. صبح شما به خیر» داشت می‌گفت که می‌خواسته برود رسالت اما چون ماشین رسالت زیاد بوده این مسیر کوتاه را انتخاب کرده. حرف زدنش مثل سخنران‌های حرفه‌ای بود و زبان شیرینی داشت. یک دفعه دختری که کنار من نشسته بود با خوشحالی تمام گفت: «عه شمایین؟ من خیلی دوس داشتم سوار ماشین شما بشوم». راننده گفت:
- من رو قبلاً دیده بودین؟
- بله توی تلویزیون دیده بودم. 
توی همان مسیر کوتاه تعریف کرد که این تاکسی دو تا قانون دارد: یکی اینکه باید موقع سوار شدن لبخند بزنید و یکی هم اینکه باید اینجا غذا بخورید. یک دفعه طی یک حرکت ژانگولری یک منو از داخل داشبورد در آورد. گفت:
- درسته که مسیر کوتاهه ولی الان چای، نسکافه، نون و پنیر، گردو و مربا داریم. از کدوم میل دارید؟
کسی جوابی نداد. خندید و در حالی که داشت می‌گفت برای اینها پول نمی‌گیرد گفت:
- تا به حال توی برنامه‌های تلویزیونی زنده زیادی حاضر بودم. روزنامه‌ها و سایتها هم که خیلی باهام مصاحبه کردن. 
یکی از مصاحبه‌ها را که قاب گرفته بود داد دست یکی از مسافرها. یک دفتر را هم به من داد و گفت: 
- تا به حال دوازده هزار و هشتصد و پنجاه نفر توی این دفتر یادگاری نوشتن. به هر حال به «تاکسی شکلاتی» خوش اومدین.
چند برگه را خواندم جالب بود. خودش گفت یک نفر برایم نوشته: «خل و چل و دیوونه، تاکسی شکلاتی یه دونه». یک نفر نوشته بود: «خیلی دلم می‌خواست از این نسکافه بخورم ولی ترسیدم سمی باشه ببری یه جا کلیه‌مو در بیاری». یک صفحه دیگه هم نوشته شده بود: «آقا ملاجت ضربه خورده تو این شرایط اقتصادی؟» 
داشتیم می‌رسیدیم به مقصد. خواستم من هم چیزی بنویسم. توی کیفم دنبال خودکار می‌گشتم. راننده هم داشت می‌گفت که توی گوگل اسمش را سرچ کنیم و سایتش را هم ببینیم. گفتم:
- آقا منم میخوام بنویسم ولی خودکار ندارم 
خودکاری داد دستم و گفت که «فقط سیاسی ننویسی لطفاً». من هم نوشتم:
- زبونت مثل شکلاتت شیرینه 
دفتر را پس دادم. گفت: 
- این دفتر قراره توی کتاب رکوردهای گینس ثبت بشه.
یک دو هزار تومانی دادم و 1500 تومان برگرداند و من پیاده شدم. 

۱۳۹۱/۱۰/۲۷ 0 نظر

از اون روزا تا امروز یه عمره که می‌گردم

زیر لب داشتم ترانه گوگوش را زمزمه می‌کردم. «از اون روزا تا امروز یه عمره که می‌گردم. دنبال اون دلی که تو قصه‌ها گم کردم». من از آن آدمهایی هستم که گهگاه به شکل منزجرکننده‌ای دنبال سوژه می‌گردم برای مطلب نوشتن. رویم به دیوار توی مستراح بودم که این فکرها به سرم زد. گفتم چه خوب می‌شود یک مطلب بنویسم برای وبلاگ و تیترش را بگذارم «از اون روزا تا امروز یه عمره که می‌گردم». خیلی سریع تصمیم نهایی به اتفاق آراء تصویب شد. آمدم نشستم پشت کامپیوتر. یک پنجره نوت‌پد باز کردم. کمی فکر کردم که یک جمله مرتبط بیاید توی ذهنم. اما آن تو خبری نبود. خلوت ِ خلوت. 
با خودم فکر کردم در مورد یکی از این فیلمهای که تازه دیده‌ام یا کتابهایی که تازه خوانده‌ام بنویسم. فکر بدی نبود ولی چه ربطی داشت به «از اون روزا تا امروز» ؟ مطلبی که تیترش «از اون روزا تا امروز باشد» باید یک مطلب نوستالژیک باشد پر از فلاش‌بک به گذشته و خاطرات خوبی که تکرار نشده‌اند. اما فیلم و کتاب هیچ ربطی با تیتر موردنظر نداشتند. 
کمی در مورد گذشته‌ها فکر کردم. یک چیزی به ذهنم رسید. نوشتم: «بچه که بودیم من و م برادرم خیلی با هم فرق داشتیم. من یک بچه درس‌خوان ِ حال‌به‌هم‌زن بودم که با یک عینک ِ قاب کائوچویی به چشم همیشه سرم توی کتاب بود ولی م دیوار راست را بالا می‌رفت. خیلی شیطان بود و همیشه می‌رفت توی کوچه و با سر شکسته برمی‌گشت خانه. تنها جمله‌ای که بیشتر از ده‌هزار بار از پدرم شنیده‌ام این جمله است که اگر تجدید بیاری وای به حالته‌ها. این را همیشه به م می‌گفت» 
به اینجا که رسیدم دیدم حوصله نوشتن ندارم. اصلاً توی مود نوشتن نیستم. فایل را بستم و با خودم گفتم: Maybe another time. بهضی وقتها که تنها هستم با خودم انگلیسی حرف می‌زنم. به نظرم عادت حال‌به‌هم‌زنی است. ولی از وقتی مستر رضایی توی کلاس زبان کیش گفت برای تقویت اسپیکینگتان می‌توانید با خودتان حرف بزنید، انجامش می‌دهم. یک ترس درونی همیشه به من می‌گوید الان است که یک نفر بیاید و فکر کند دیوانه شده‌ام و با خودم حرف می‌زنم. ولی بعدش می‌گویم مشکلی نیست. فوقش هم بگویند. مگر اشتباه است؟
چند دقیقه بعد یک فایل دیگر باز کردم تا از خاطرات فوتبال‌بینی‌ام در زمانی که طفلی بیش نبودم تعریف کنم اما باز هم بیشتر از دو خط ننوشتم. 
امروز از دانشگاه زنگ زدند که برای ترم بعد برایت دو تا درس گذاشته‌ایم. هیچکدام از این درسها زمان ما جزء واحدها نبود و فکر می‌کنم برای درس دادنشان باید خودم اول بروم ببینم اینها یعنی چه. ولی در کل بودن توی محیط دانشگاه به من همیشه انرژی می‌دهد. 
با خودم گفتم چه خوب است یک مطلب بنویسم در مورد خاطرات دانشگاه و کلاس و درس. این یکی را اصلاً شروع هم نکردم. حوصله‌اش نبود.
بی‌خیال شدم. کامپیوتر را خاموش کردم و کاپشنم را برداشتم و راه افتادم بروم خانه.
۱۳۹۱/۱۰/۲۴ 2 نظر

یک گزارش کوتاه درباره سه گزارش کوتاه دیگر

از مصطفی مستور خیلی شنیده بودم که چه هست و چه نیست. هیچ داستانی از او نخوانده بودم. علاقه خاصی هم نداشتم که کتابی از او بخوانم. تا اینکه دوستی گفت که مستور نویسنده مجله کیان بوده. همین یک جمله انگیزه‌ام را زیاد کرد که ببینم حرف حسابش چیست. اولین کتابی که از او انتخاب کردم، «سه گزارش کوتاه درباره نوید و نگار» بود. یک داستان کوتاه 128 صفحه‌ای که در مقدمه‌اش نوشته شده بود شما به احتمال قوی از این داستان خوشتان نمی‌آید ولی شاید فردا یا پس‌فردا از آن خوشتان بیاید. داستان را همانطور که آنجا نوشته بود در یک بعدازظهر خواندم. با حرف نویسنده موافق بودم که احتمالاً از داستان خوشتان نمی‌آید. خوشم نیامد. ولی با این حرفش موافق نبودم که شاید فردا یا پس‌فردا از داستان خوشتان بیاید. برای محکم‌کاری گذاشتم چند روز بگذرد و بعد نظر بدهم. الان که حدود ده روز از خواندنش گذشته باید بگویم هنوز هم خوشم نیامده. اصلاً از این سبک که هر کسی داستان خود را بگوید و نویسنده در نقش دانای کل هی پانویس بدهد، هی پانویس بدهد، خوشم نیامد. پانویس‌های کتاب مثل زیرنویسهای بی‌کیفیت فیلمهای خارجی بود. همانطور که خیلی جاها زیرنویس فیلمها بیشتر بیننده را گمراه می‌کند، پانویسها هم همین‌طور بود. تا یک جایی هر فصل را از زبان نوید یا نگار می‌خواندیم ولی از یک جایی به بعد شیفت شدن داستان‌گویی به جمله می‌رسید. این جمله را نوید می‌گوید و جمله بعدی از زبان نگار است. راوی به طور مداوم تعویض می‌شد. مثل مسابقات فوتبال داخل سالن که بازیکن‌ها همینطوری کیلویی تعویض می‌شوند. البته این را هم بگویم هر چقدر فکر کردم معنی 3 گزارش کوتاه را نفهمیدم. این عدد ۳ از کجا آمده بود الله اعلم ...
حالا که به اندازه کافی زیرآب مصطفی مستور را زدم برمی‌گردم به صفحه 78 کتاب پس از تاریکی
۱۳۹۱/۱۰/۱۶ 2 نظر

Mim, je t'aime

یک عصر سرد زمستانی. نشسته‌ام پشت یکی از میزهای کافه دولاپه و از پشت شیشه مه‌گرفته زل زده‌ام به سنگفرش خیابان. قطره‌های باران با نظم عجیبی می‌خورند روی سنگهایی که با نظم عجیب‌تری کنار هم قرار گرفته‌اند. داخل کافه میزها به صورت منظمی در کنار هم قرار دارند. اینجا همه چیز منظم است. همه چیز به شکل غریبی سر جای خودش قرار گرفته. فقط تو نیستی. پشت همه میزها، آدمهایی را می‌بینم که دوبه‌دو نشسته‌اند. به جز من فقط یک نفر دیگر هست که تنها نشسته و سرش را فرو برده توی یک مجله و قهوه می‌نوشد. 
دوباره به قطره‌های باران نگاه می‌کنم و با خودم می‌گویم کاش تو هم بودی. تنهایی حسش نیست بروم ایفل را ببینم. کاش تو هم بودی و با هم از آن بالا به پاریس سلام می‌کردیم. با هم می‌رفتیم پرلاشز. شاید فاتحه‌ای برای صادق هدایت و غلامحسین ساعدی هم می‌خواندیم. زیر باران روی سنگفرش‌های قدیمی پاریس دست در دست هم قدم می‌زدیم و آواز می‌خواندیم ...
دخترک بالای سرم تمرکزم را به هم می‌زند. به فرانسوی چیزهایی می‌گوید که فقط بونژوقش را می‌فهمم. از لباسش معلوم است که گارسون است و برای گرفتن سفارش آمده. منو به زبان فرانسوی است. همینطور زل زده‌ام به دخترک. می‌فهمد که فرانسوی نمی‌فهمم. با یک انگلیسی بسیار دست و پا شکسته‌ای می‌گوید چه چیزی می‌خورم. می‌گویم « رد واین ». لبخند می‌زند و می‌رود. 
نگاهی می‌کنم به کتابچه راهنمای توریستی شهر پاریس. نوشته پاریس شهر فرهنگ است و هنر. شهر ادبیات است و شعر و داستان. کلمات را می‌خوانم و به تو فکر می‌کنم. در کافه باز می‌شود. تو می‌آیی. به کتابچه نگاه می‌کنم. نوشته پاریس شهر عشق است. 
۱۳۹۱/۱۰/۱۱ 0 نظر

ما ایرانی‌ها ماشاءالله داریم

یک ویژگی اساسی ما ایرانی‌ها این است که به شدت فردگرا هستیم. بد تعبیر نکنیدها. منظورم این نیست که گرایش‌های فردی داریم و باید گرایش‌هایمان را به جمع بیشتر کنیم - استغفرالله - و چیز پارتی و باقی قضایا. نه. منظورم این است که ما ایرانی‌ها - دقت کنید گفتم ما. صدای گاو در نمی‌آورم. خودم را هم جزء همین سیستم می‌دانم. پس لطفاً توی دلتان فحش ندهید به من که ای بابا الان فحش دادن به ایرانی‌ها شده مد. شده کلاس - هنوز معنای جامعه و زندگی گروهی را درک نکرده‌ایم. اگر دست من بود می‌فرستادم تک‌تک ایرانی‌ها بروند روزی یک ساعت به مورچه‌ها نگاه کنند و یاد بگیرند چطور باید با دیگران زندگی کنند. 
ما توی زندگی‌مان اصلاً به دیگران فکر نمی‌کنیم. به این فکر نمی‌کنیم که اگر کار همه درست بشود کار ما هم درست می‌شود. اگر همه راحت باشند ما هم راحت خواهیم بود. مهم خودمانیم. فقط و فقط خودمان. دیگران را به هیچ جایمان حساب نمی‌کنیم. به این دقت نمی‌کنیم که ما هم برای دیگران، نقش «دیگران» را بازی می‌کنیم و قطعاً به هیچ جایشان نیستیم. توی صف که می‌ایستیم فقط دنبال این هستیم که چطور بپیچانیم و حتی شده به اندازه یک نفر برویم جلوتر. رانندگی‌مان که ماشاءالله دارد. دنبال کوچکترین فضا هستیم تا نیم متر برویم جلوتر و اصلاً فکر نمی‌کنیم نیم ساعت دیگران را معطل می‌کنیم. نیم‌خیز منتظریم که بارانی، برفی، تگرگی، سنگی، چیزی از آسمان بیاید که یک دفعه همه دنبال مسافر دربست باشیم و مردمی که توی خیابان مانده‌اند؟ به فلان جایمان. می‌گویند فلان چیز گران یا کمیاب شده. همه هجوم می‌برند که زودتر از بقیه به آن «فلان چیز» برسد و همین باعث بدتر شدن شرایط می‌شود. از داخل ماشینمان آشغال را می‌ریزیم توی خیابان. چون به هیچ‌جایمان نیست که خیابان کثیف بشود. مهم این است که داخل ماشین «من» تمیز باشد و دهها مثال دیگر. 
خودمان را هم که بخواهم دسته‌بندی کنم، دو گروه بیشتر به ذهنم نمی‌رسد. اکثریت به این «زرنگ‌بازی» افتخار هم می‌کنند. و اقلیت که سعی می‌کنند این رفتارها را نداشته باشند و توسط اکثریت متهم می‌شوند به سوسول بودن و ... 
هنوز که هنوز است یاد تماشاگران کره‌ای می‌افتم که بعد از مسابقه ایران - کره، همزمان با اینکه ایرانی‌ها احتمالاً مشغول شکستن شیشه اتوبوسها و نثار شیرسماور و ... بودند، داشتند ورزشگاه آزادی را تمیز می‌کردند، خجالت می‌کشم. وقتی یاد آمریکایی‌هایی می‌افتم که بعد از طوفان سندی تمام امکاناتشان را در اختیار هم قرار می‌دادند، تصاویر زلزله بم از جلوی چشمم رژه می‌رود. راستی از کی بی‌قانون بودن و زندگی با قانون جنگل شد ارزش؟
۱۳۹۱/۰۹/۲۴ 0 نظر

عصر جمعه خود را چگونه گذرانده‌اید؟

اینجا نشسته‌ام روی زمین. پایم را دراز کرده‌ام و لپتاپ را گذاشته‌ام روی پایم. دیگر مثل چند هفته قبل نیست که لپتاپ از شدت داغ بودن پایم را بسوزاند و بعدش هم خودبخود خاموش بشود. با یک راهکار کاملاً حرفه‌ای مشکلش را حل کردم. در حالیکه همه‌جور نرم‌افزار و سخت‌افزار و ... استفاده کرده بودم و نتیجه نگرفته بودم، به روش سنتی رو آوردم. لپتاپ را خاموش کردم و گرفتمش جلوی دهانم و از محل خروجی فن یک فوت شدید کردم. یادم نمی‌آید تا به حال فوت مشابهی کرده باشم. حتی وقتهایی که جلویم چند تا شمع تولد گذاشته بودند. فوت که کردم از کنار دکمه‌های کیبورد خاک بود که بالا می‌زد. حول و حوش عاشورا بود. با دیدن آن خاک یاد صحرای کربلا افتادم و فیلم روز واقعه. راستی امسال در طول ده سال اخیر اولین سالی بود که روز واقعه را نگاه نکردم. فوت دوم را محکم‌تر و سومی را از قبلی‌ها شدیدتر بیرون دادم. خاک بود که می‌زد بیرون. تا فوت پنجم هنوز خاک داشت. از فوت ششم تا دهم دیگر خاک نبود. صدای بادی که از دهان من می‌آمد بیرون و می‌خورد به فن سی‌پی‌یو همان صدایی را تولید می‌کرد که توی شام غریبان باد بین خیمه‌ها و چادرها ایجاد می‌کرد. دوازده فوت کردم. البته نیت خاصی نداشتم. حالا توی این فضای روحانی می‌شود گفت به نیت دوازده امام بوده. به هر حال ده دقیقه صبر کردم و لپتاپ را روشن کردم. رفتم توی لینوکس. باور نکردنی بود. دمای سی‌پی‌یو حداقل 20 درجه کمتر شده بود. دوباره ریستارت کردم و این بار داخل ویندوز شدم. توی ویندوز دما 20 درجه از لینوکس هم کمتر شده بود. راستش ترسیدم. چون همیشه این لپتاپ، تب داشت. حالا چیزی نمانده بود سرما بخورد و حالش بشود مثل حال فعلی من. من سرما خورده‌ام.
۱۳۹۱/۰۹/۲۰ 2 نظر

نترس از آن کس که های‌ و‌ هو دارد

داشتم سریال واکینگ دد (The Walking Dead) را نگاه می‌کردم. من اصولاً از فیلمها و سریالهای مربوط به ومپایرها و زامبی‌ها و موجوداتی از این دست خوشم نمی‌آید. اما وقتی پارسال  شنیدم فرانک دارابونت تصمیم گرفته یک سریال درباره زامبی‌ها بسازد تصمیم گرفتم این سریال را نگاه کنم. به هر حال کسی که فیلمهای رستگاری از شائوشنک، مسیر سبز و مه را ساخته، حتماً سریالش هم خوب از آب در می‌آید. شش قسمت سیزن اول را دیدم و منتظر سیزن دوم شدم. چند ماه گذشت و سیزن دو هم آمد ولی من به دلایل مختلف نتوانستم ببینمش. سیزن سه هم آمد و به قسمت هشتم رسید که من دوباره واکینگ‌دد بینی را از سر گرفتم و همه را یکجا دیدم. 
یک دوست نویسنده دارم که برای نوشتن یک جمله یک‌خطی، سه صفحه مقدمه و صغری‌کبری می‌چیند و این یکی از مهمترین تکنیکهایش است.  مقدمه من چند خط بیشتر نشد ولی به هر حال مطلب اصلی من این نبود که واکینگ‌دد را چه کسی ساخته و من آن را دیده‌ام یا ندیده‌ام. 
داشتم می‌گفتم که سریال واکینگ دد را نگاه می‌کردم. توی یکی از قسمتها یک دیالوگ بود که خیلی به دلم نشست. آنجا که مگی گفت: «این قدر از مرده‌ها (زامبی‌ها) ترسیدیم که یادمون رفته زنده‌ها ترسناک‌ترن». 
خانم م از دوستان قدیمی من است. خیلی رویش حساب می‌کردم. او را نماد پاکی می‌دانستم و حاضر بودم روی اسمش قسم بخورم. ولی توی همین چند روز تمام باورهایم در موردش فرو ریخت. یک سری ماجرا پیش آمد و دیدم که م چقدر نقش فعالی دارد و چطور آتش می‌سوزاند. مگی درست می‌گفت: یادمان نرود از آدمها هم بترسیم. 
۱۳۹۱/۰۹/۱۷ 2 نظر

من یار مهربانم ؟

احساس می‌کردم دچار یک بیماری شده‌ام به اسم «سندروم نصفه‌ول‌کنی». توی این چند ماه اخیر چندین کتاب را شروع کرده‌ام و نصفه‌کاره مانده و بی‌خیالش شده‌ام. از «مرگ در آندِ یوسا» بگیر تا «گیلگمش». از «قرار ملاقاتِ هرتا مولر» تا «بیست و چهار ساعت  - یا یک اسم دیگر توی همین مایه‌ها - از هاروکی موراکامی». البته این لیست فقط محدود به اینها نمی‌شود. باز هم هست که الان ذهنم یاری نمی‌کند. اما در کل آدم نصفه‌ول‌کنی شده‌ام. 
وقتی داشتم کتاب «همنوایی شبانه ارکستر چوبها» را می‌خریدم فقط اسم نویسنده‌اش را روی عطف کتاب دیدم: «رضا قاسمی». همین برایم کافی بود که 5200 تومان بالایش بدهم. قبلاً «وردی که بره‌ها می‌خوانند»ش را خوانده بودم و از «چاه بابل» هم خیلی تعریف شنیده بودم. ولی اسم این یکی به گوشم هم نخورده بود. 
زود رسیده بودم ونک. قرار بود با بعضی دوستان توی یک کافه قرار داشته باشیم. توی ونک برای خودم وول می‌خوردم تا خانم م هم کارش تمام شود و با هم برویم به کافه. در همین موقع موبایلم زنگ خورد. شاید هم اس‌ام‌اس بود. الان که فکر می‌کنم هیچی یادم نمی‌آید و به نظرم این از نشانه‌های پیری است. م بود. آقای م. چند وقتی بود که ندیده بودمش و تولدش همزمان شده بود با فوت غ. یادم بود که چند روز پیش تولدش بوده. با خودم گفتم من الان توی این فرصت کم چه کار کنم؟ به نظرم رسید برایش کتاب بخرم. از چه کسی؟ نویسنده مورد علاقه هردومان: «هاروکی موراکامی». متاسفانه اسم کتاب را یادم نمی‌آید ولی وقتی توی قفسه‌ها برای خودم می‌چرخیدم و کتابها را نگاه می‌کردم نگاهم به کتابی افتاد که روی عطفش نوشته شده بود : «همنوایی شبانه ارکستر چوبها» از رضا قاسمی. دیدن اسم رضا قاسمی کافی بود که 5200 تومان پول بالای این کتاب بدهم. می‌دانم این جمله‌ها را بالاتر هم نوشته بودم ولی الان شک کردم که قیمت کتاب 5200 بود یا 4700. به هر حال مهم نیست. کتاب را به اضافه کتاب موراکامی خریدم. موراکامی را به عنوان کادوی تولد دادم به م و همنوایی را برداشتم برای خودم. به محض خریدن روی جلد کتاب را دیدم که نوشته بود: برنده جایزه بهترین رمان اول سال 1380 بنیاد گلشیری، رمان تحسین شده سال 1380 جایزه مهرگان ادب و برنده بهترین رمان سال 1380 منتقدین مطبوعات». شدیداً کنجکاو شده بودم. اسمش که به اندازه کافی عجیب بود. بعدها فهمیدم ظاهراً این رمان به عنوان بهترین رمان دهه اخیر هم انتخاب شده. خواندنش را شروع کردم. دو سه بخش اول کتاب چنگی به دل نمی‌زد ولی به تدریج داستان غیر خطی آن دلم را برد. من هم که عاشق این طور داستانها هستم ... داستانهایی «ممنتو»وار که زمان در زمان و گاهی بی‌زمان هستند و نویسنده هر جور دلش بخواهد شما را بازی می‌دهد. در واقع عاشق این داستان شدم و بالاخره سریال نصفه‌کاره رها کردن کتابهایم را با همنوایی شبانه ارکستر چوبها به پایان بردم. 
۱۳۹۱/۰۹/۱۱ 1 نظر

مدیریت

دقیق نمی‌دانم بختیار بود که فقط چند روز نخست‌وزیر ایران بود، شریف‌امامی بود، ازهاری بود یا کسی دیگر. فقط به نظرم ضایع‌ترین حالت ممکن است که کسی را بکنید نخست‌وزیر مملکت بعد فردایش بیایید بگویید « هی فلانی، دستت درد نکنه. خیلی ممنونم از زحماتت. بیا پایین ».  مثل این است که دقیقه ۲ یک مسابقه فوتبال یکی از بازیکنان را تعویض کنید. یا یک بازیکنی که تازه رفته داخل زمین را بگویی برگرد یکی دیگر قرار است برود بازی کند. تمام اینها حکایت آقای ب است. بنده خدا الان اینجا بود. آمد پیشم که از من بپرسد این کارها را چطور باید انجام داد. دلم نیامد بزنم توی ذوقش. احساس ریاست می‌کرد. 
این پست شاید چالش‌برانگیزترین پست در مدیریت ما باشد. از بس سردردآور است که قبلاً یک گروه 6 نفری از رییس‌گروهها کارهایش را انجام می‌دادند. هر کدامشان به نوبت. نفری چهار ماه. یواش یواش این 6 نفر خسته شدند. بهانه‌گیری می‌کردند. از زیر کار در می‌رفتند. چهار نفرشان که حسابی سختی کار را درک کرده بودند و عرقشان درآمده بود بهانه‌گیری را شروع کرده بودند و آن دو تای دیگر قبل از اینکه به صورت جدی وارد گود بشوند به آن دامن زدند و همه با هم کشیدند کنار. دم لای تله ندادند. مدیریت تصمیم گرفت کل کار را بدهد به یک نفر دیگر. خانم م. خانم م به تنهایی چندین ماه این کار را کرد. ولی این کار خیلی دردسر دارد. باور کنید خیلی اعصاب‌خردی دارد. خانم م هم به مشکل خورد و بی‌خیال شد و استعفا داد. حالا مدیریت مانده بود و یک بخش مهم که بی‌صاحب شده بود. حدود ده روز قبل بود که منشی مدیرکل زنگ زد به من و گفت سریع بیا بالا. دکتر کارت دارد. شستم خبردار شد. رفتم بالا. دکتر شروع کرد به مقدمه‌چینی و بعد از کلی صغری‌کبری گفت می‌خواهیم فلان پست را بدهیم به شما و مطمئنیم که شما به خوبی از عهده آن برمی‌آیید. تازه به هر حال شما از مدیران آتی سازمان خواهید بود و ... خواستم یکی بزنم روی دوشش و بگویم « برو دکتر برو ما خودمون ختمیم. ما رو اسکل نکن » ولی نگفتم. به هر حال من که با دکتر شوخی ندارم. خیلی محترمانه و با ارائه ادله مختلف سعی کردم از زیرش در بروم. البته منظورم از زیر کار است. وگرنه هر دومان اصالتاً قزوینی هستیم. خلاصه از من انکار بود از دکتر اصرار. آخر سر خواهش کردم که بروم فکر کنم و فردا صبح جواب قطعی را خواهم داد. دکتر هم قبول کرد. هر چقدر فکر ‌می‌کردم بیشتر به این نتیجه می‌رسیدم که من آدم چالش و دعوا و بزن‌بهادربازی نیستم. فردا صبح که شد از طریق کامیونیکیتور برای دکتر پیغام گذاشتم که من فکر کردم و معذرت‌خواهی می‌کنم و باقی قضایا. 
همان روز دکتر با همین شرایط ر را خفت کرده بود. ر با وجود اینکه شدیداً اهل چالش و درگیری است و کله‌اش بوی قرمه‌سبزی می‌دهد، با خودش دو دو تا چهار تا کرده بود و او هم رد کرده بود این پست را. در نتیجه دکتر مانده بود و حوضش. انگار که یک ظرف آب جوش دستش باشد و از شدت سوزش می‌خواهد فقط ظرف را بدهد به یکی. بعد چند روز دکتر شخص مورد نظرش را پیدا کرد: آقای ب. اگر من یا ر این پست را قبول می‌کردیم کسی به ما خرده نمی‌گرفت. می‌گفتند جوانند و جاهل. بلندپروازیشان باعث شده خودشان را با حدود 60 نفر درگیر کنند که هر کدامشان یک سازی می‌زنند. ولی از آقای ب که دو برابر ما سن دارد و چهار تا پیراهن بیشتر از ما پاره کرده بعید بود. امروز آقای ب آمد در اتاقش مستقر شد و بادی به غبغب انداخت و سینه‌اش را سپر کرد و به خیال خودش مسوولیت را به عهده گرفت. هنوز از آمدنش چیزی نگذشته بود که گفتند بیایید بالا جلسه است. رفتیم نشستیم داخل جلسه که دکتر آمد. گفتیم دستور جلسه چیست؟ گفت من خودم هم نمی‌دانم. دکتر ع (معاون سازمان) گفته جمع شوید. دکتر ع آمد. اولش با خنده و شوخی بحث را شروع کرد و کم‌کم حالت تهاجمی گرفت و دکتر و رییس گروهها را تبدیل کرد به کیسه بوکس. در آن چند دقیقه‌ای که توی جلسه بودم خدا را شکر کردم که من رییس گروه نیستم. بیست دقیقه‌ای از تنبلی‌ها و کارنکردن‌هایشان گفت و گفت. همه سرها پایین بود و شرمسار. بعد از بیست دقیقه گفت خب کارشناس‌مسوول‌ها ممنونم که تشریف آوردید. ما جلسه را با رییس‌گروهها ادامه می‌دهیم. محترمانه بیرونمان کرد. من و ر و دو نفر دیگر از اتاق آمدیم بیرون و رفتیم سر کارمان.  جلسه‌شان که تمام شد خبرها کم‌کم درز پیدا کرد. دکتر ع پست را از آقای ب گرفته و رییس‌گروهها را مجبور کرده که دوباره مسوولیت پست مورد نظر را به عهده بگیرند. ناراحتی رییس‌گروهها از درگیری دوباره یک طرف و ناراحتی احتمالی آقای ب که هنوز از این داستان بی‌خبر است هم یک طرف. 
الان که آقای ب آمده بود اینجا نفس اماره درونم هی به من سقلمه می‌زد که بهش بگو بهش بگو. ولی آخر سر مقاومت کردم و با اینکه می‌دانستم این کار را انجام نخواهد داد، برایش روند کارهایی که باید انجام دهد را توضیح دادم و گفتم چطور آخر وقت گزارش‌گیری کند و ... 
منتظر می‌مانم ببینم واکنش آقای ب به اتفاقاتی که افتاده چیست. 
۱۳۹۱/۰۹/۰۸ 0 نظر

من هم کارمندم

1. به میزان معتنابهی حالم به هم می‌خورد از آدمها و روابطشان. از اینکه وقتی با تو هستند بهترینی برایشان و پشت سرت چشمانشان را می‌بندند و هر چه می‌خواهند می‌گویند. به میزان معتنابهی حالم به هم می‌خورد از این حالتی که بارها برای دیگران فداکاری کنی و حتی نگذاری متوجه بشوند که چه اتفاقی افتاده بوده و جوابش، داد و فریاد و اولدورم بولدورم باشد. به میزان معتنابهی از کار گروهی خسته‌ام. از آدمها خسته‌ام. ترجیح می‌دهم تنها کار کنم. از طرف خودم حرف بزنم. نماینده خودم باشم و ...
2. از قدیم گفته‌اند برای کسی بمیر که برایت تب کند. چشممان کور، دندمان نرم، نخواستیم کسی برایمان تب کند. می‌خواهیم ما را چهارپا و گوش‌دراز فرض نکنند و به خیال خودشان زرنگ‌بازی در بیاورند و آخر سر هم پیش خودشان بگویند بابا یارو عجب اسکلی بودا.
3. من فکر می‌کنم توی دوره زمانه‌ای هستیم که اخلاقیات بوی تعفن گرفته. اصلاً بدتر از تعفن، بوی جوراب نشسته گرفته، بوی دهان مسواک نزده گرفته. بوی سیر خام گرفته.
4. هر چقدر بیشتر اعصابم خرد می‌شود بی‌قرارتر می‌شوم. بچه که بودم زبانم را گاز می‌گرفتم و دختر عمویم ادایم را در می‌آورد و من هم حرصم می‌گرفت. الان این عادت را ترک کرده‌ام. ذهنم که شلوغ می‌شود دوست دارم فقط راه بروم.
5. کاش می‌شد کارم را عوض کنم.
6. کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوبها را باز کرده‌ام و می‌خواهم چهل صفحه آخرش را هم بخوانم. حوصله‌ام نمی‌گیرد. توی ذهنم یک استادیوم صد هزار نفری است که در آن صد هزار تیم مختلف تشویق می‌شوند. یک لحظه خودم را جای سید فرض می‌کنم که پروفت چاقو را زیر خرخره‌اش گرفته و یک لحظه مثل رعنا حوصله‌ام سر می‌رود از همه چیز و گاهی هم دوست دارم «ماتیلد» وار همه چیز را فراموش کنم. ولی به عوض همه اینها می‌نشینم پستهای مزخرفی مثل این را می‌نویسم.
 
;